ارنست اورسل ( مترجم : على اصغر سعيدى )

180

سفرنامه قفقاز و ايران ( فارسى )

مسافرى كه در دل شب در اين جاده شاهى اسب مىراند ، اگر سيم گردنش را قطع نكرده باشد خيلى شانس آورده بود . حوالى ظهر از اسب پياده شديم و از كاسه‌ى برنج سردى كه به همراه داشتيم چيزى به نام ناهار خورديم كه نه خوشمزه بود و نه قابل هضم . خوشبختانه قمقمه‌ى شراب به دادمان رسيد و حالمان را حسابى جا آورد . گرما طاقت‌فرسا بود هوا آلوده به بوى تعفن‌آور باتلاق‌ها . وقتى كه من مىخواستم سوار اسب شوم ، احساس كردم بدنم مىلرزد . ژروم توصيه نمود بلافاصله به مقدار كافى گنه‌گنه بخورم ولى متأسفانه وسايل دارويى پيش چاروادارى بود كه در پيشاپيش كاروان راه مىرفت . جنگل هميشه باشكوه بود و گاهى ما از سيلاب‌ها مىگذشتيم كه نسبت به عمقشان خيلى خروشان و پرسروصدا بودند . رفته‌رفته از انبوهى جنگل‌ها مىكاست و فاصله‌ى درختان از هم زيادتر مىشد . زمين زير پاى ما ، نسبت به آن قسمت‌هايى كه در پشت سر گذاشته بوديم ، كم‌تر باتلاقى بود و درختان بلوط ، سرو ، نسترن ، بيد ، گز و سقز نزديك شدن به آب و هواى نواحى خشك‌ترى را بشارت مىدادند . مارمولك‌هاى سبز رنگ بزرگى سرشان را بالا گرفته و با دهان باز زير آفتاب به خواب رفته بودند . جاده كه به موازات رودخانه‌ى سفيدرود كشيده شده است ، گاهى از بالاى تپه‌هايى كه در كنار اين رودخانه قرار داشتند ، مىگذشت و عبور از بعضى قسمت‌هاى آن خيلى سخت و پرخطر بود ، به‌طورى كه مىشد با اسب از روى تخته سنگ‌ها بالا رفت ، ولى گمان نمىكنم جز اينكه پياده از روى آنها پايين مىآمديم ، راه احتياطآميز ديگرى نيز ممكن بود وجود داشته باشد . يك ماشين بخار متحرك در وسط يكى از اين فروريختگىهاى جاده از كار افتاده و همان جا مانده بود . روستاييان زيادى سعى مىكردند تا آن را به دهكده‌ى مجاور بكشانند . ولى چون اين روستاييان زحمتكش مطمئن بودند كه به جاى دستمزد و پاداش ضربات شلاق دريافت خواهند نمود به ما صريحا گفتند كه اين ماشين مزاحم را به رودخانه خواهند انداخت و خود را از شر آن راحت خواهند نمود و براى تبرئه‌ى خود داستانى خواهند ساخت كه حادثه‌ى ناگوار و غيرمنتظره‌يى ناگهان اين مصيبت را پيش آورده است . دهكده‌ى رستم‌آباد آخرين سرحد منطقه‌ى جنگلى است . اينجا آبادى كوچكى است با خانه‌هاى گلى كه هيچ چيز درخور توجهى ندارد . ما از اين دهكده از ميان كوچه‌ى